تبلیغات اینترنتیclose
من از شاعرانه ها آمده ام از علفزارهاي شمال( سید محمد مرکبیان )
پیچک ( سید محمد مرکبیان )
شعر و ادب پارسی

    دو لک لک بی خواب



نوشته شده در تاريخ يکشنبه 16 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 


اگر خداوند بميرد !
*
من از شاعرانه ها آمده ام
از علفزارهاي شمال
از سکوت ِ کوير
از آسماني که ستارگانش را
هرگز به دار نمي آويخت !

 
امشب ، شب ِ شاعرانه مُردن است
شب ِ شاعران ِ غمگين ..
شب ِ وداع با زمين ..

 
ساعاتي پيش، کنار ِ پنجره ي اتاق
در آن لحظه که باران امان ِ ياس هاي باغچه را بريده بود
و بي وقفه مي باريد ، من به سادگي ِ شمعي جان دادم
و حال در سلولي زنداني ام که وعده ي مردگان بود !

 
ايليا ، پيامبر ِ درون ِ من که تنها اميده شب ِ

اول ِ ترسم بود
از درون ِ من بي خبر پر کشيد و من ترسيدم
اما ترس دوامي نداشت !
 زيرا که هيچ چيز مانند ِ آنچه وعده داده شده بود نيست
هيچ فرشته اي به سراغ ام نيامد تا بپرسد
خدايت کيست ؟ امامت کيست !
و من با خود مي پندارم که روح ِ من اينجا چه مي کند !؟
 

زندگي ِ من نه براي من ، تنها نشاني در روزگار ِ ديگران بر بودن بود
چشمان ِ بسته و بازم را نمي شناسم
در اين تاريکي مطلق
صورت مادرم را مي بينم که هر شب پيش از خواب
به اميد آن است که من به خوابش بروم که نرفتم
و پدرم که بغض اش را با حرص مي جويد و به نقطه اي
ميان زمين و آسمان خيره مانده است !
 

ديگر بي فايده ست
از صداي پاي خدا هم خبري نيست
بايد پيش از آن که باکتري ها به سراغ ام بي آيند
من به پيشوازشان بروم
احساس ِ پشيماني مي کنم
از هر آن چه که نکردم !
زندگي ِ من بازيچه ي معجزه ي خالقي شد
و من آواره ي روزگار ِ ديگران ! ..

 
آرام آرام محو مي شوم
از تمام ِ خاطرات  و خيابان هايي که هرگز به آنها پا نگذاشتم
هم سو با من
تصوير دختري ست با من ؛ در من ، محو مي شود
دختري که آرزو داشتم روزگارش را روشن کنم که خاموش کردم
و او اميدوار بود به آنچه که من مي سرايم که تلخ سرايدم !
اينجا آخر خط است !
آخرين برگ از ديار زادگان ِ شاعرانه ها !
 
بدرود زندگي.

 

 آذر هشتادوهشت
سيدمحمد مرکبيان
http://mohamad.persianblog.ir/1388/9/


 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار سید محمد مرکبیان -3 , | بازديد : 251