تبلیغات اینترنتیclose
فرود گاه :: به ساعت نگاه کردم. از نگاهِ ساعت ( سید محمد مرکبیان )
پیچک ( سید محمد مرکبیان )
شعر و ادب پارسی

    دو لک لک بی خواب



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 24 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

سلام تهران.


به ساعت نگاه کردم. از نگاهِ ساعت تو الان بايد پريده باشي. به ساعت که دل مي‌دهم در دلم هواپيمايي مي‌پَرد. قطاري دور مي‌شود. پرنده‌اي بال مي‌زند.
سالن ترانزيت را رو به انتها با قدم‌هاي کوچک وُ سريع راه مي‌روم. بايد به کُنجي از قلبم اعتماد کنم که منتظرم ايستاده‌اي يا به عرق‌هاي سردي که روي پوستِ تنم مُرده‌اند!
به عقربه که تو را بدرقه کرده است يا به زمين که تو را به سمت خود مي‌کشد ..
دارم به انتهاي سالن نزديک مي‌شوم. به آخرين جايي که مي‌شود اسمت را صدا زد و تو سر برگرداني.
کم کم دارم به آخرِ سالن، به آخرِ دوست داشتن نزديک مي‌شوم
و پرنده‌اي
در من
از جَوِ زمين خارج مي‌شود..
چقدر صندليِ خالي..
چقدر جاي خالي ..
هوايي که مانده وارث عطرِ توست
تويي که
کوه را دوست داشتي
که من را دوست داشتي
که پرنده بودن را دوست داشتي

 

 

سيدمحمد مرکبيان

  از مجموعه‌ي " دلتنگي‌ها" .

دکلمه با صدای خانم ملاحت حسن زاده

تصویر بزرگتر در سایت آپارات اینجا کلیک کنید

لطفا چند لحظه صبر کنید

 


 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار سید محمد مرکبیان -12 , | بازديد : 556