تبلیغات اینترنتیclose
اشعار سید محمد مرکبیان -6
پیچک ( سید محمد مرکبیان )
شعر و ادب پارسی

    دو لک لک بی خواب



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 19 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

 

من از چترها هم باراني ترم .

**

دستي بر سرم مي کوبد
پشت اين جمجمه انگار
فرياد دردي
جانم را
به رهايي مي خواند

دست بر گونه هايم مي کشم
دستانم باراني مي شوند
انگشتانم جوانه مي زنند

رو به پنجره مي ايستم
ماه را نشانه مي روم
و پاهايم
چه خوب
قصه ي سقوط را
از نگاه ام پنهان مي کنند

آسمان پلک هايم از خاطرات خالي مي شوند
همه ي بودنم داستان خيالي مي شود

کاش بودي
کاش بودي تا ببيني
تا آخرش
از عشق گريزان بودم
طناب را بر گردن احساس
روزي خودم انداختم
و احساسي آويزان از سقف سينه ام
عشق را کنار تو مي گذاشت
تو که فراموش شده اي
تو که ساده فراموش نمي شوي

هر ثانيه
قدمي به زمين نزديک مي شوم
واژه هايم مي جوشند
دوست دارم
شعر رفتن را
يکبار ديگر
از آن سوي آمدن
از هرگز نيامدن بنويسم

اي بيخبر از من
اين آخرين کلام ِ من با توست
حال ِ من
پشت تمام پنجره هاي شهر جامانده است
باز کن پنجره را
دستت را زير آسماني بگير
که تا به ما رسيد
فانوس هايش مُرد
و حال
دستانت
حال من را خود مي دانند
من از چتر ها هم باراني ترم

--

سيدمحمد مرکبيان

 http://mohamad.persianblog.ir/1390/9/

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار سید محمد مرکبیان -6, | بازديد : 294

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 19 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

 تو شاعر نشوي ، شعر شدي.
 
**

پشت ِ پلک هايم
برکه ها خشکيده اند !
آنجا شب است
تو به خواب مي روي
و خورشيد ِ ايستگاهي
درست در سمت ِ چپ ِ پيشاني ام
خاموش مي شود !
قطاري
در مسير باکرگي ِ گوش ام
مي ايستد !
شقيقه ام
بخشي از
قلبم را مي تپد !

اينجا روز است
کاش
راهي بود
براي گذر ِ اين ساعت هاي مُرده
به سوي شب ِ پيراهن ِ تو
به سپيده ي تخت ات ..
تو شعر را بيشتر از "من" دوست مي داشتي
بخاطر ِ اين
پنهاني
نگاه مي کردي
و من
آشکار
رسوا مي شدم
آنجا شب است
مَردان ِ شهر
به همبستري با تو
مي انديشند ..
چيزي نگو
تو براي تفسير ِ آن همه زنانگي
زيادي شعري !
من
از لبانت
حرف ات را
بو مي کِشم !
پس
به پيش چشمانم نمي آيي ؛ از دلم برو تا مي تواني ..

---

 بامهر

سيدمحمد مرکبيان

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار سید محمد مرکبیان -6, | بازديد : 298

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 19 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

سر به هواي من ، به هواي من برگرد !


**
از آغاز شعر
از آغاز زمين ِ زير پاي تو
مي دانستم
نمي شود
نام تو را
سپرد به شانه ي واژه ها!

نمي توان
انتظار داشت
تا تو را
به خانه ام برسانند ..

تو
براي
اين جهان
زيادي زيبايي
براي خانه ي کوچک من ..

از آغاز همين گريه
مي دانستم
خنده هايم مقدمه اي بودند
بر اشک هاي امشبم ..
نازنين
سر بر شانه ي من بگذار
نه
من سر مي گذارم بر شانه ي تو ؛
قصه را از بَرَم !
چشمي برهم زنم
سرم به هوا
مانده است ! ...
سر به هواي دست نيافتني ِ من !
دروغ مي گويند ؛
اگر من بعد تو عاشق شده باشم!!!

تويي که نيامدي
تويي که فقط
در چشمان ِ من
عمري ست مي روي ...
----

 


سيدمحمد مرکبيان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار سید محمد مرکبیان -6, | بازديد : 258

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 19 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

بُريدم . بسکه من را با خودت نبردي ..
**
نَه !
نبايد تو را
به انزوا ي اتاق ؛
به رنج ِ شعر ؛
به فصل سرد ِ سينه ام
بخوانم ..

تو
يک بار براي هميشه
به مُهره ي سياه ِ نگاهت
تمام ِ مُهره هاي حواس ِ من را
بُردي ..

نه
تو را نبايد
بخوانم .. نبايد ..

تو
هرگز
به آغوش من
باز نمي گردي ..
اين
سطر اول همه شعرهايي ست
که نانوشته مي مانند ..

 


سيدمحمد مرکبيان .

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار سید محمد مرکبیان -6, | بازديد : 293

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 18 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |


 
زنگ خانه را نزن
**

زنگ خانه را نزن
هيچ صدايي
زير دريا
به گوش ِ من و ماهي ها
نمي رسد ؛
مگر گوش ماهي ها
که بعيد مي دانم
منتظر مهمان ناخوانده اي باشند!
آنها به ناچار
مهمان ِ همه ي گوش هاي جهان اند .

به خانه بيا!
شرطش براي خودت پرواز است ..
خانه را بر پرتگاهي ساختم
که درش رو به زمين بسته مي شود ،
در آغوش زمين باز ،
آمد و رفت هرکس
پاي خودش !

خواب ديدم
دوختي ام
به پيراهن ِ تنهايي و
مُدام کش مي آيم
يکجا ؛
که تاريک هم نبود ؛
در دل گفتم
"رهايش کن
نفسي تازه کني"
خواستم تو آرام شوي
خودم رفتم تا ماه ..
و به جاي سقوط
تا ابد
به دور کُرات
سرگردان ماندم ..

بيدارم کن وقتي خوابي
تا يادت بياندازم
وقتي مي رفتي
چقدر بي معني بود خواب
چقدر چشم گشودن خرج داشت
تا چه اندازه سنگين بود
هواي خانه را
به هواي پيراهنت
پي عطرت
گشتن و هيچ نيافتن

بيدارم کن وقتي خوابي
شايد هر دو
از خواب
به آغوش هم بيدار شديم
در خانه اي زير آب حتي
در سکوت
بر پيشاني آسمان .
---


سيدمحمد مرکبيان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار سید محمد مرکبیان -6, | بازديد : 392

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 18 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 


هيس !
از خواب که بيدار شدي
نگاهي به زخم هايم بي انداز !
اين هماني بود که خوابش را ديده بودي؟
گمان مي کنم
آري !

..

امشب
نه باران مي بارد
نه جيرجيرکي مي خواند
مانند ِ آن شب که بي خبر ويران کردي ؛
به يقين
نقطه اي از زمين دارد مي ريزد
که کسي بي خبر است !
بايد بي خبر باشد
تا تو
به خودت بيايي ؛
ديگر خواب نيستي
بيدارت هم نکردم !
تنها مانده اي ؛
ميان آسمان
و زمان که نزديک ِ زمين است

..

هيس !
از خواب بيدار مي شوم !

---

سيدمحمد مرکبيان

http://mohamad.persianblog.ir/1390/6/

 


 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار سید محمد مرکبیان -6, | بازديد : 376

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 18 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |


وقتي شاعر مي شوي
داستان هايت هم
بوي شعر مي دهند
بوي عطر ِ ياس
و شاعرانگي ِ دوري
که هيچ داستان نويسي
خاطره ي خوبي از آن ندارد !
---
سيدمحمد مرکبيان

**************


اولين هم آغوشي ِ من با تو
مي رسد به قرن هاي دور
سالهايي که هنوز خالي اند
---


سيد محمد مرکبيان

http://mohamad.persianblog.ir/1390/6/

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار سید محمد مرکبیان -6, | بازديد : 311

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 18 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

مُرور
**
من
بر دستانش پشيمانم
و بر شعر ِ شکنجه ي تو
که از ياد رفت !..

بانوي همسنگر
تمام ِ سنگرها خالي ست
بيدار شو

تو
آخرين بودي
که شعر شدي
که شعر ماندي
جز
نگاه ِ من
يادت باشد
هيچکس
دوست ِ من نيست ..
تمام ِ هم بندهايم
بر سنگر ِ آن سوي نغمه ها
آراميده اند ..
تا مي نوازي بر روزگارم
بگويمت
بدم نمي آيد
بميرم ..
---

 


سيد محمد مرکبيان

http://mohamad.persianblog.ir/1390/6/

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار سید محمد مرکبیان -6, | بازديد : 380

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 18 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

هرچه يادت را کاشتم
هيچ خاطره اي
سبز نشد

 --
من را بکش
بر بوم نه !
من را بکش
به آتش !
--
اي اي اي واي
انارها ، پيراهن ِ شعرم را
ياد ِ تو انداختند !
--

من را يادت مي آيد ؟
يادت
من را مي خواهد ؟
دورغ بگو
چشمت در فاصله پيدا نيست !
--
آن شب که رفتي
يادم رفت تا بگويمت
" نيمه ي گمشده ي ماه را
در جيب هايم
احساس کردم "

--
نزديک نيا!
مي خواهم
رويايم بماني ..

--
يک قدم مانده
شمع هاي نيم قرن را
روشن کنم !
روزنامه
از داستاني حرف مي زد
که هيچ همسايه اي
چيزي از آن
نشنيده بود !
 
--

به او رفته ام
کلاه ِ انگليسي
کت انگليسي
و مُدام
سنگفرش ها را مي شمارم
راستي
آخرين بار
کي آنجا بودم ؟
--

دير آمديد
کهکشان را حراج کردند !
جايي براي ستاره اي نيست !

--
به تو رفته اند اشک هايم
وسواس دارند
مبادا ببارند از چشمان ِ من
به گونه هاي تو نشينند !

--


سيد  محمد  مرکبيان

http://mohamad.persianblog.ir/1390/6/

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار سید محمد مرکبیان -6, | بازديد : 407

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 18 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

رفتي که بيايي !
**
عاقبت

نيامدي و من
خودم
تنها
يادت را
به دست ِ يادم سپردم ..

نيامدي و همه ي کبوتر هاي خانه
زمين ديگري جز بوم ِ ما پيدا کردند

قرارمان همين نبود اما
باز هم خودم
به تنهايي-بيخيال ِ خيال ِ تو -
دست به خيالي مي زنم
که سالهاست دل اش را به دريا زده ..
--


سيدمحمد مرکبيان

http://mohamad.persianblog.ir/1390/5/

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار سید محمد مرکبیان -6, | بازديد : 458

صفحه قبل 1 صفحه بعد