تبلیغات اینترنتیclose
اشعار سید محمد مرکبیان -5
پیچک ( سید محمد مرکبیان )
شعر و ادب پارسی

    دو لک لک بی خواب



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 18 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

بر شانه هايم بال مي رويد
**
دست در دست هاي تو
پاييز هم سبز مي شود
تو آنجايي که رويا؛
رويا آنجاست که تو باشي

اين روزها
همه ي ثانيه هايم
پيانوي پيري ست
تکه داده بر خيالم

شانه هايم
خواب ِ آسمان را ديده اند
روياي پروازي که نزديک است
---


سيدمحمد مرکبيان

http://mohamad.persianblog.ir/1390/4/

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار سید محمد مرکبیان -5, | بازديد : 347

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 18 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 


از کرخه تا راين

**

دستي به دست هايم مي کشم
باز از نو
جوانه مي کارم

ديگر هيچ فرقي نمي کند
حضورت .. يا من ِ بي تو

من تو را
به واسطه ي آخرين نسيم
به دانه هاي برف ِ آروزهايم مي سپارم

تو هم ؛ همجنس ِ من نبودي
قرارمان همين بود - شايد ! ..- ا
نباشي تا شاعر بمانم

...

بيخيال ِ هواي ما - بيخيال ِ هواي من
تو ، دست هاي تو
غريبه ايد با نوازش هاي من

آخرين نامه ات را
با گلايه به سويم پرواز دادي
تو دلواپس ِ مني
من دلواپس ِ ستاره ها

گفته بودم ات
زمان معنايي ندارد
آنقدر مي روم تا برسي
آنقدر مي مانم تا برسد

حال
تنها
خودم را مي شناسم
از ميان ِ اين همه خيال

من براي باختن نيامده ام
نگاه
آسمان لبريز از فانوس هاست


--
سيدمحمد مرکبيان

http://mohamad.persianblog.ir/1390/3/

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار سید محمد مرکبیان -5, | بازديد : 391

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 18 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 


دکلمه :: و ، من ، رويا
**

باز خو مي کنم
به شب
که در آغوش ِ من سوز ِ بي خوابي ُ
بر شانه هايم
بار ِ سنگين ِ دوري ِ توست

آنجا که باشي
ستاره مي رويد
بر آسمانش
باش تا باشم
تکيه بر نفس هايت
هرکجا مي روي
هرکجا مي بري
من با تو باشم

شب ، بي تو طولاني ست
من ، بي تو بي طاقتم
نشاني ِ پنجره ام را
از ماه بگير
جاده ي بيداري ام را نشانه برو
شايد پلک هايم
توان ِ عبور ِدوباره ي انتظار را داشته باشند ..

تو نيايي
تو را نيابم
ناگه
يک شب
به دوش مي برم
رنجم را

خلوت ِ اجباري ِ امشب
به هواي نگاهت نرسيد..

رويا
هنوز خيابان ِ شهر دو دل است
کسي مي آيد
کسي مي رود

اين نامه نيست
بي خوابي هاي شبانه است
که مي بارد بر ابرهاي سپيد ِ دفترم ..
نامه هم بخواني اش
نام ِ توست تا بي نهايت
بر برگهايش

نگاه !
من درخت مي شوم
تو روياي پروازم

مي داني
ما به رفتن عادت کرده ايم
چرا کسي را نمي يابم
دستي را اهلي کند و بماند ..

بگذريم
بگذار باز ، بازگرديم به دل هاي خودمان
در قلب ِ ذره ذره ي ايمانم
هزاران هزار وعده ي ديدار ِ توست ..
زمزمه کنان ؛
او مي آيد ، مي آيد
تا زمستان را دور بزند
و دست هايت را
بهاري دوباره ببخشد..

تو مي آيي ،
مي آيي
تا دست هايم را
بهاري دوباره ببخشي

--
بامهر هميشگي

 

 

سيدمحمد مرکبيان

http://mohamad.persianblog.ir/1390/2/

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار سید محمد مرکبیان -5, | بازديد : 444

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 18 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

 

اين بار هم .. باز
**
باز هم از کنارت گذشتم ،
دوستت دارم ؛
افسوس
" دوستت دارم هايت"
جنس ِ شعرهايم را نمي خواهند ..
...
مي توانستي
نُت شوي تا آهنگ ِ روزگارم باشي
مي توانستم
آرامت باشم
در شب هاي بي قراري

من نمي مانم اينجا !
امروز
نخستين روز
از ادامه ي روزهاي عمر من است ،
امروز
روز ِ تولد ِ يک شعر تازه است
من اينجا نمي مانم
---

سيدمحمد مرکبيان

http://mohamad.persianblog.ir/1390/1/

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار سید محمد مرکبیان -5, | بازديد : 309

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 18 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |


کم رنگم اما هستم ...
**
هنوز هستم
اگر چشم هايت
واژه اي مي خواهند
اگر هنوز هم
شعر را زندگي مي کني
من هستم هنوز ..

 

سيدمحمد مرکبيان

*******


آه
**
آه ! ..
رويايت هنوز جان دارد
وقتي
آه مي کشي ..
--
سيدمحمد مرکبيان
http://mohamad.persianblog.ir/1390/1/

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار سید محمد مرکبیان -5, | بازديد : 284

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 18 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 


نگران نباش
**
تو باز امشب
ديوانه ام مي کني ! ..
زمان معنايي ندارد !
زمين فقط به دور خودش مي چرخد
همين !..
...
ديوانه ام مي کني ،
بيا زير باران برويم
پنجره ها خسته اند
نگاه ، باهار نزديک است
خدا هم بيدار

چه فرقي مي کند
اگر او هم منتظر ما بماند ؟
ما هر دو از يک جنسيم
يکي نزديک ِ زمين
يکي دور از آسمان

 


سيدمحمد مرکبيان

http://mohamad.persianblog.ir/1389/11/

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار سید محمد مرکبیان -5, | بازديد : 286

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 18 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 


روز مبادا
**
اين روياست که مرا
به تو زنجير مي کند هر دم
دود مي شوند دردهايم
در هر دم و بازدمم
به واسطه ي فانوس هايي که از تو
نور مي گيرند
 
خاطرات
بر ديوار  ِ مرطوب ِ  مژگانم
خيس مي شوند ، ريزش مي کنند ؛
از پيش ِ آسمان ِ نزديک ِ چشمانم
 
کمي از حوصله ات را
به دستان ِ من بده
براي روزهاي مبادا شايد


 

سيدمحمد مرکبيان
http://mohamad.persianblog.ir/1389/9/

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار سید محمد مرکبیان -5, | بازديد : 366

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 18 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 


باران ٍ دستان ٍ من
**
و ميراث ِ من
آخرين شعر ِ چشمان ِ توست،
من
نزديک به چشمان ِ توام ..
هيچ تکراري در آينه ي اين حضور نيست


يکي بايد بازگردد
به سال ها
و ليلي را
بيدار کند!
نه براي مجنون ،
بخاطر ليلي ها

 

افسانه اي مي دوزم
به دامان ِ اين وسوسه ي پير ،
کنار اين همه نگاه ِ منتظر
شعرهايم
آرام

آرام
سپيد مي شوند

 

سيدمحمد مرکبيان

http://mohamad.persianblog.ir/1389/8/

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار سید محمد مرکبیان -5, | بازديد : 305

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 18 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

نشانه هايي از پنج روز ِ من ؛ پشت ِ واژگانم

**
1.

به اشتباه بوسه مي زني
آنها دستان ِ من نيستند!
او که با توست من نيستم
هيچکس
مانند من
واژه برايت نمي بارد

2.

ما در جهاني هستيم
که بي هيچ کلامي
از آن سوي ِ شانه هاي فاصله
مي توانيم يکديگر را
احساس کنيم !
هرکجا هستي
به کنار ِ پنجره برو
هر ستاره اي که ديدي
منم

3.

و نام ِ کوچک ِ تو را
آنگونه بر ابرها نوشتم
که باران
از حافظه ي خيس شان
لمحه اي پاک شد

?.

آن شب که رفتي
يادم رفت تا بگويمت
"نيمه ي گمشده ي ماه را
در جيب هايت
احساس کردم"

?.

تا هستم
دلنگران ِ سُل ها که مي ريزند ؛
برگ ها که مي ميرند ؛
فاصله ها که مي رسند ..
دلواپس ِ
هيچ
حادثه اي نباش !
رويا را
به لحظه هايت
پل مي کنم

 

---

سيدمحمد مرکبيان
http://mohamad.persianblog.ir/1389/7/

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار سید محمد مرکبیان -5, | بازديد : 291

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 18 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

من از چترها هم باراني ترم
 **

 

انگار کسي بر سرم مي کوبد!
پشت ِ اين جمجمه انگار
فرياد ِدردي
جانم را رهايي مي خواهد!

...دست بر گونه هايم مي کشم
دستانم باراني مي شوند
انگشتانم جوانه مي زنند!

رو به پنجره مي ايستم
ماه را نشانه مي روم
و پاهايم چه خوب
قصه ي سقوط را مي دانند!

آسمان ِ پلکهايم از خاطرات خالي مي شود
همه ي بودنم ، داستان ِ خيالي مي شود

کاش بودي
تا ببيني
حتي همين لحظه
همين ثانيه هاي آخر هم
از عشق گريزانم!

طناب را بر گردن ِ احساس
آن روز ، خودم انداختم!
و احساسم از سقف سينه ام آويزان
به هر تکان
عشق را از ياد مي برد..

هر ثانيه
قدمي به زمين نزديکتر مي شوم
واژه هايم مي جوشند
دوست دارم
شعر رفتن را
يک بار ديگر
از آن سوي آمدن ! از هرگز نيامدن
بنويسم

اي بي خبر از من
اين آخرين کلام ِ من با توست
حال ِ من
پشت تمام ِ پنجره هاي شهر جامانده است!..

پنجره را باز کن
دستت را زير آسماني بگير
که تا به ما رسيد
همه ي فانوس هايش مُرد

و حال دستانت
حال ِ من را خوب مي دانند
من از چترها هم باراني ترم

من از چترها هم باراني ترم

---
بامهر

سيدمحمد مرکبيان
تابستان هشتادونه

http://mohamad.persianblog.ir/1389/6/

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار سید محمد مرکبیان -5, | بازديد : 316

صفحه قبل 1 صفحه بعد