تبلیغات اینترنتیclose
اشعار سید محمد مرکبیان -2
پیچک ( سید محمد مرکبیان )
شعر و ادب پارسی

    دو لک لک بی خواب



نوشته شده در تاريخ يکشنبه 16 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

مي شود خستگي هايم را با خدا تقسيم کنم؟

*
 
هيچگاه به ايمانم ، ايمان نياوردي . .
در اين غروب دلگير
از ايمانم هيچ مپرس!
يا جا ماندم . . يا جا ماندي
اين است ماجرا ..
 

هرکجا باشم
چمدان ايمانم را رها نخواهم کرد
تو نيز
ايمانت را در آغوش بگير ..
خدا در همين نزديکي هاست .
شايد اين تنها ايمان مشترک ما باشد ..
 

کاش مي شد
خستگي هايم را
تنها با خدايم تقسيم کنم ..

 


امراد هشتادوهشت!

سید محمد مرکبیان

http://mohamad.persianblog.ir/1388/5/

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار سید محمد مرکبیان -2, | بازديد : 181

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 16 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 


قدرتمندان با ايمان کجايند !؟
**

هر قدرتمندي بر سر راه ِ زندگي ما ظاهر شد
باره عظيمي از دردها را
بر دوش هاي کوچک ما گذاشت
تا باره کوچکي از دوش هاي خود کم کرده باشد !


آن ها رفتند و ما
ايمان را عصاي دستان عاشقمان کرديم
و تا کمرهايمان نشکسته اند
با همان خميدگي کهنه
پيش خواهيم رفت ؛
زندگي خواهيم کرد
 و به کوچکترين بهانه ها
دردهايمان را فراموش
و خنده اي خواهيم کرد ..


اما تو را به جان سکوت و آينه
به من بگوييد
قدرتمندان با ايمان کجايند !؟

 

 

سيدمحمد مرکبيان

تابستان هشتادوهشت

http://mohamad.persianblog.ir/1388/4/


 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار سید محمد مرکبیان -2, | بازديد : 181

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 16 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

فاحشه
*


او بي گناه ترين انسان روي زمين نيست

اما
گناهکارترين هم نيست
او تنها گمشده اي ست در اين وطن پهناور؛
مانند تمامي گمشدگان؛
که ديگر بوي باران را نمي شناسد
همين

 

سيد محمد مرکبيان
http://mohamad.persianblog.ir/1388/2/

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار سید محمد مرکبیان -2, | بازديد : 281

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 16 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

پدرهايمان را دوست بداريم !

*
 
سلام؛

پدر اگر از حال من بپرسي، خوبم!
اما گويا که روزگار حال اش خراب است!
ديگر هيچ نسيمي بوي عطر 

گل ِ ياس ِ خانه ي با صفايمان را
با خود نمي آورد!
و من ديگر نگاهي را پيدا نمي کنم تا دنبال اش کنم
و چشمان پر از مهري را بيابم

که منتظر حضور من باشند . . .


پدر من اينجا اسير غم دوري ُ هزارويک غم ديگر ام
و مي دانم که تو
تمام دردهايت را صبوري مي کني
زيرا که تو براي من هميشه
سرشار از شکيبايي ها و صبوري ها بوده اي . .
مي دانم آن چه را که من در پي اش مي دووم
تو ديدي و چشيدي و جايي جا گذاشتي اش!
 

پدر يادت هست به من مي گفتي :
" تو من را ياد جواني هايم مي اندازي... "
آن زمان خام بودم ؛
 تنها سکوت مي کردم و به تو خيره مي شدم
اما حال ذره ذره رو به سوختن مي روم
و مي خواهم در جواب آن حرف ات بگويم:

" پدر تو هنوز هم جواني ..
 تو هميشه  جوان خواهي ماند ..
 من تو را هميشه در ذهن ام با همان چهره ي شاد و جوان و لبخند
مهربانت به ياد مي آورم که از ته کوچه به سوي ما مي دويدي . . .
  پدر وجود تو جواني بخش روح ماست .
. . پس تو نيز جواني در خود داري .. "

امروز
به ياد آن روزي بودم که با هم عکس هاي قديمي ات را نگاه مي کرديم
تو با نگاهي پر از ناگفته ها
به عکس ها ذل زده بودي و سکوت کردي
و بعد گفتي :
" چه زود مي گذرد! چون چشم بر هم زدني ! . .
 . چهل سال گذشت !"

حال پدر
من از اين حرف تو گريان ام
من دلگيرم از اين روزگار
پدر چرا چهل سال از عمر ما
اين گونه سريع مي گذرد ؟ . .
 . چون چشم بر هم زدني !

 


سيد محمد مرکبيان
http://mohamad.persianblog.ir/1388/2/

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار سید محمد مرکبیان -2, | بازديد : 182

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 16 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

ايليا!

*
امشب
در من ؛ پسري متولد شد
پسري از گذشته هاي دور!
پسري از سرزمين آسمان و نور !
پسري که در چشمان آسماني اش
نام خداوند جاري است!
.

کاش زودتر از اينها
زمين را پيدا مي کرد !
او خيلي ديرتر از من متولد شد
اما با مرگ من خواهد مرد !
و اين عادلانه نيست ! ..
عادلانه نيست ! ..

.

از اين پس او را از خود مي دانم
و خود را از او
به او راه رفتن مي آموزم
و از او؛ زندگي کردن ياد مي گيرم !
به او از شعر و قافيه مي گويم
و از او؛ از بزرگي پروردگار مي شنوم !

.

نام او را " ايليا " مي گذارم !
ايلياي عزيزم
(تولدم!)
تولدت مبارک ! .

 

بيست و پنج اسفند/هزار و سيصد و هشتاد و هشت.

سيد محمد مرکبيان

http://mohamad.persianblog.ir/1388/1/

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار سید محمد مرکبیان -2, | بازديد : 192

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 16 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

آرامش

*

همه ي کوچه هاي شهر رنگ تورا به

ديوارهايشان زده اند
آسمان به عشق چشمان تو ستاره را روشن مي کند
دست من به قلم نمي رود
گر رود جز از تو نوشتن برگي را خط خطي نمي کند
قلم من .. جز از تو نوشتن کاري را از بر نمي کند...
 

قصه هاي من تمامشان براي توست
اگر گاهي در قصه هايم نگرانم
آن هم از دوري توست
تمام نوشته هاي من براي توست
کلام من نثار روح سبز تو ...
نثار روح سبز توست . . .

 


سيد محمد مرکبيان
http://mohamad.persianblog.ir/1387/11/

 

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار سید محمد مرکبیان -2, | بازديد : 187

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 16 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 


پنهان!
*

من که شکايتي ندارم!
هميشه اين گونه بوده ام!
 قانع به هرچيزي که به سويم پرتاپ شده است!
.

تو بگو

تا به حال خنده از روي لبانم رفته؟
تو تا به حال اشک من را ديده اي؟
چه کسي اصلا پريشاني هاي من را ديده است !!


شايد باور نکني
اما من
از تمام کلاهاي سياه و سفيدم
عکس يادگاري دارم
زيرا که تجربه ي باد و طوفان
اين را به من آموخت
که به هيچ چيز اعتماد نکنم
نه به بادآواز خوان
نه به جاذبه ي زمين!

راستي
وقتي کلاه ات را
کج به سر مي گذاري
دلم مي لرزد!
عکس بگيرم؟ . . .

 

سيد محمد مرکبيان
http://mohamad.persianblog.ir/1387/11/

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار سید محمد مرکبیان -2, | بازديد : 184

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 16 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

جبران!

*


ما که با هم اين حرفها را نداشتيم !
گاهي تو موهاي من را مسخره مي کردي
گاهي من نگاهت را دنبال مي کردم،
وقتي که در عالم روياهايت پرواز مي کردي ..
.

حالا هم که چيزي نشده !
من شوخي کردم، تو جدي گرفتي!
به جايش از اين بار
من جدي مي گويم، تو به شوخي بگير!

 

 

سيد محمد مرکبيان
http://mohamad.persianblog.ir/1387/10/

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار سید محمد مرکبیان -2, | بازديد : 181

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 16 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

تقدير
*
دخترم
هميشه واهمه اي در دلم موج مي زند
هر لحظه انتظار کسي را مي کشم
تا از پشت سر
طنابي به گردنم بي اندازد
و چراغ آسمان را برايم خاموش کند !
.

دخترم
در حال انفجارم
شمارش معکوس را
آرام زير لب زمزمه کن
هرآنچه که از تو رنگي بگيرد
بوي خدا را مي گيرد . .

.

دخترم
مي داني ؟
هيچکس از جنس ما نبود و نيست
آنگونه که  آمديم
آنگونه که هستيم
آنگونه که مي رويم !

.

دخترم
بي قراري مکن
بابايي حالش خوب است
هنوز مي تواند شعربنويسد
و از خوشي زير آواز بزند !!!

.

دخترم نگران بابايي مباش
بابايي امشب مي ميرد
اما
فردا با طلوع خورشيد
بار ديگر سبز مي شود . .
.

دخترم
اين تقدير ما است
به او
لبخند بزن . .


 

پاييز هشتاد و هفت

سيد محمد مرکبيان
http://mohamad.persianblog.ir/1387/9/

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار سید محمد مرکبیان -2, | بازديد : 295

نوشته شده در تاريخ شنبه 15 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

حکايت زندگي او !!
*

فاحشه اي بعد از لحظه هاي کثيف
از آن سوي خيابان
به طرف پسر مي آيد ..
.

پسر زير سايه  خنک درخت بلوطي ايستاده است
و چون هميشه لبخند مي زند ..
.

دختر با هر قدم که به پسر نزديک مي شود
قلب اش تندتر مي زند
با عشق به او نگاه مي کند
با عشق به او مي خندد
و به عشق بودن با او
در دل ذکر مي گويد
.

رو به روي هم مي ايستند
دست يک ديگر را مي گيرند
دختر به هيچ چيز کثيفي فکر نمي کند ..
پسر بو مي کشد!
بوي بلوط از کجا مي آيد ؟‌ ..

 


سيد محمد مرکبيان
http://mohamad.persianblog.ir/1387/8/

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار سید محمد مرکبیان -2, | بازديد : 323

صفحه قبل 1 صفحه بعد