تبلیغات اینترنتیclose
اشعار سید محمد مرکبیان -12
پیچک ( سید محمد مرکبیان )
شعر و ادب پارسی

    دو لک لک بی خواب



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

دست هاي تو

**

از دست هاي تو

کارهاي خارق العاده اي بر مي آيد

همانجا که هستي، بمان

اجازه‌ بده شعرها از من برايت بنويسند

اجازه بده برايت بخوانم،

تا چه اندازه‌ از بَدوِ دوست داشتنت

پيراهنِ فصل ها

زيباتر شده است.

کنارِ لبانت، کناره مي‌گيرم

وَ تمامِ حرف‌هاي دلم را

از دهان‌ات مي‌شنوم

در فاصله‌ي پيشانيِ تو

تا سايه‌ات

جنگلِ سبزي‌ست

که پرنده‌هاي من

آنجا آرام مي‌گيرند.

.

 

 سيد محمد مرکبيان

دکلمه ميلاد اقبال

منبع

http://daftareseda.blogfa.com/

شنیدن دکلمه در ادامه مطلب

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار سید محمد مرکبیان -12 , | بازديد : 639

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 24 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 باز گشت

**

چمدان را گذاشتم کنار در
و خودم را پیش از تو
سوی پنجره ای دور ترک کردم !
تو چنین اشک می باریدی که انگار
هیچ راهی را بازگشتی نیست
با این همه
دختر بازیگوشی در شعرم دیده بود
مردی که به ایستگاه رفت
سوار هیچ قطاری نشد

 

*******
***
**
خانه را از دوش عشق برداشتم ،
عکس را از قاب ،
یاد را از تخت
و قلبم را از کنار آینه ات .
دوستی ، چمدانی شد برای من
تا قشنگیِ زندگی برای تو بماند ...


*******
***
**

دوســت داشتن ِ تــو کار ساده ای نیست !
 بـبـیـن چـقــدر می نــویســم ات
 ، بـبـیـن چـــقدر کــم می آیـــی .


*******
***
**

راحت همه چیز به آخر می رسد
 تو هنوز در قطاری
  ریل اما
 ... خیلی وقت است تمام شده.

 

 

سید محمد مرکبیان

دکلمه با صدای شاعر در ادامه مطلب

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار سید محمد مرکبیان -12 , | بازديد : 585

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 24 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

عاشقانه

**
تا اسمت را در سَر می خوانم
پرنده ای از گوشِ راستم بیرون می زند
عادت کرده ام با موسیقیِ نازکی که انگشتانِ کوچکت
به هنگامِ پوست کَندنِ سیب ها
وَ فشارِ مهربانِ " فدای تو بشم" که در فاصله ی کوتاهی بر سینه ات پیداست
می نوازند، شعری بنویسم
از اندوهِ من نرَنج هم کاسه ام!
آن شب که در گوشِ چپم گفتی:
شادی هایت را قسمت کن!
گشتم
در جیبِ شاعر جز سُکونِ دقیقه ها وُ نداری
بی خوابی
نگرانی
فکر، فکر، فکر،فکر ...
نهایتِ دردِ زیمانِ مادر، رنجِ اولادِ جدا افتاده است

ای همیشه دلواپسم!
بمیرم، برای تو مُرده ام
اگر زنده ام، برای تو ایستاده ام
از این دو من را بگیری، باز هم تویی که رو به رضایتم لبخند می زنی
با تو معنای انسان کامل می شود
هیچ موجودی مثالِ انسان غمگین نیست
تراشه ها را کنار بزن
پرده را کنار بزن
پرنده ای که از گوشِ راستم بیرون زد
دلواپسِ دلواپسی های توست.
.
.
سیدمحمد مرکبیان


شنیدن این دکلمه دلواپسی با صدای خانم لاله صبوری در  ادامه مطلب 

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار سید محمد مرکبیان -12 , | بازديد : 617

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 24 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

بداهه اي براي خودم ..

**
تو اگر بخواهي
زندگي
آغوشِ دوست داشتني‌ي خواهد شد
 
تو اگر بخواهي
دست مي کشم از مرگ
و هر آنچه را که برايم مانده است
در آغوش مي کشم
 
به اندازه ي چهارده ساعت پرواز
به اندازه ي همه ي روزهاي طولانيِ اينجا
دلم به اندازه ي تمام حسرت هام
تنگت است
 
به عکس هاي دو نفره مان نگاه مي کنم
حالا
دلم براي خودم تنگ مي شود
 
روزهايي که بيشتر مي خنديدم
روزهايي که اتاق هواي بيشتري داشت
روزهايي که تو را داشتم ..

 

سيدمحمد مرکبيان

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار سید محمد مرکبیان -12 , | بازديد : 409

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 24 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

گِره ها، شال ها، دست ها

**
در من، خيابان‌ ها شلوغ شد
فرياد، فرياد را مي دَريد
در من
مَردمي به خيابان ها ريختند
گِره‌ ها به شال‌ ها زدند
گِره‌ ها به دست ها
گِره ها به اميدها
وَ افسوس که هيچ موجودي
پس از سوزشِ گلوله‌‌ اي در قلبش
نمي ايستد

در من، هر چند سال يک بار
خيابان‌ ها شلوغ مي‌ شوند
و دست‌ هايي که کفِ خيابان افتاده‌ اند
و شال‌ هايي که کفِ خيابان افتاده‌ اند
و اميد که از خياباني به خيابانِ ديگري مي‌ رود ..

 

 

سيدمحمد مرکبيان

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار سید محمد مرکبیان -12 , | بازديد : 389

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 24 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

 

نسيمي موها را
از پيشاني‌ات کنار مي‌زند
يعني دستم دارد
به تو فکر مي‌کند

باراني قطره قطره،
بر شانه‌هايت خيس مي‌شود
يعني
دلتنگِ  توام

تلفن زنگ مي‌زند
و بي‌تفاوت به آتش سيگارت ادامه مي‌دهي
يعني نيستم
نيستم
نيستم

 

 

 سيدمحمد مرکبيان

* از مجموعه‌ي " دو لک لکِ بي‌خواب" نشر نيماژ -

http://mohamad.persianblog.ir/1392/2/

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار سید محمد مرکبیان -12 , | بازديد : 436

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 24 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 


پُشت به دوربين ايستاده‌اي
غروب ريخته بر پيشانيِ پريشانِ دريا
 
از کشيدنِ اين تصوير
دست نمي‌کشم
منتظر مي‌مانم
تا موج‌ها
چشمانت را
به ساحل بازگردانند.


 
__سيدمحمد مرکبيان؛ 

مجموعه‌ي دو لک لکِ بي خواب__

*****

 

بداهه‌ي عاشقانه

**
چرا به اندازه‌ي نگاه‌هام
تصوير از تو
در ياد ندارم ؟
 
کجاي روزهايي که گذشت
يادهاي امروز
پنهان شده است ..

 


 
سيدمحمد مرکبيان

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار سید محمد مرکبیان -12 , | بازديد : 280

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 24 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

اين قافله‌ي عمر عجب ...

**
از هرچيزي تنها
ذره‌هاي کوچکي مانده است
از يک عمر زندگي
مُشتي خِرت وُ پرت گوشه‌ي اتاق
از يک عمر مادري
قابي کنارِ شمعداني‌ها

از من
از تو
از دوست داشتن
ريگ‌هاي کوچکي
که بار ديگر
شاعري را
به خوابِ رودخانه دعوت مي کنند..

تمام آنچه
روزي در جهاني جا نمي‌شد
در جيب‌هاي من است .

 

سيدمحمد مرکبيان

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار سید محمد مرکبیان -12 , | بازديد : 290

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 24 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 


خنده، گريه

 

 چقدر شبيهِ عکسم شده‌ام
يادم نمي‌آيد
به چه نگاه مي‌کردم
يادم نمي‌آيد
کجا ايستاده بودم
 
مردي
چهارزانو
که جهانش در کادرِ کوچکي
خلاصه شده است
 
کنارِ پنجره
آفتاب مي‌بارد
و سايه‌ي زني
که پشتِ دوربين
ايستاده است
هنوز دارد
لبخند مي‌زند
لبخند مي‌زند
لبخند مي‌زند ..
و مردي
بيرون از کادر
گريه مي‌کند
 


سيدمحمد مرکبيان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار سید محمد مرکبیان -12 , | بازديد : 310

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 24 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

سلام تهران.


به ساعت نگاه کردم. از نگاهِ ساعت تو الان بايد پريده باشي. به ساعت که دل مي‌دهم در دلم هواپيمايي مي‌پَرد. قطاري دور مي‌شود. پرنده‌اي بال مي‌زند.
سالن ترانزيت را رو به انتها با قدم‌هاي کوچک وُ سريع راه مي‌روم. بايد به کُنجي از قلبم اعتماد کنم که منتظرم ايستاده‌اي يا به عرق‌هاي سردي که روي پوستِ تنم مُرده‌اند!
به عقربه که تو را بدرقه کرده است يا به زمين که تو را به سمت خود مي‌کشد ..
دارم به انتهاي سالن نزديک مي‌شوم. به آخرين جايي که مي‌شود اسمت را صدا زد و تو سر برگرداني.
کم کم دارم به آخرِ سالن، به آخرِ دوست داشتن نزديک مي‌شوم
و پرنده‌اي
در من
از جَوِ زمين خارج مي‌شود..
چقدر صندليِ خالي..
چقدر جاي خالي ..
هوايي که مانده وارث عطرِ توست
تويي که
کوه را دوست داشتي
که من را دوست داشتي
که پرنده بودن را دوست داشتي.

 


سيدمحمد مرکبيان

  از مجموعه‌ي " دلتنگي‌ها" .

 

دکلمه با صدای خانم ملاحت حسن زاده در ادامه مطلب

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار سید محمد مرکبیان -12 , | بازديد : 555

صفحه قبل 1 صفحه بعد